پنجشنبه 07 خرداد 1394 , 12:36




خط مقدم دل/ تصاویر
لحظات وداع و استقبال از رزمنده های هشت سال دفاع مقدس در آلبوم تاریخ انقلاب اسلامی این مرز و بوم چون خط مقدمی بود که «دل ها» فرمانده های آن بودند.
ع.چیذری - در طول تاریخ جنگ ها همیشه دوگونه تصویر را در دو جبهه متفاوت به تصویر می کشند. یکی زشت ترین ،دردناک ترین و وحشیانه ترین فجایع و جنایت ها در جبهه باطل و دیگری زیبا ترین، عاشقانه ترین، دلاورانه ترین رشادت ها و مظلومانه ترین صحنه ها در جبهه حق... همیشه ظالم با تمام تبلیغات و حق به جانبی که در ذهن بشر از خود می سازد روزی، چهره پلید و زشتش نمایان می شود و مظلوم، فرصتی دارد تا درخشان ترین گوهرهای انسانی اش را به منصه ظهور بگذارد .
هشت سال دفاع مقدس ما نمونه ای از بی نظیر ترین، با شکوه ترین، عاشقانه ترین و شجاعانه ترین تابلویی است که توسط مردان دلیر و زنان پاک این مرز و بوم به وسعت یک دنیا به تصویر کشیده شد. از میان آن لحظات شیرین، سخت و گاها" تلخ می توان به زمان هایی خیره شد که عشق معنای حقیقی اش را داشت و نیت های خالصانه وپاک در دل و نگاه تک تک مردم آن زمان موج می زد .
لحظات وداع و استقبال از رزمنده های هشت سال دفاع مقدس در آلبوم تاریخ انقلاب اسلامی این مرز و بوم چون خط مقدمی بود که «دل ها» فرمانده های آن بودند. دل بود که به خط می زد و از سد وسوسه های دنیایی می گذشت و هر چه لذت و خوشی بود پشت سر می گذاشت، دل بود که ثمره ی زندگی اش ،فرزندش را به دست های خدا می سپرد و یک عمر جهاد را ایثارگونه تحمل می کرد.
اگر عده ای از توپ و تانک و ترکش خط مقدم جبهه ها می گویند که به جان سربازان این میهن می خورد، من از خط مقدمی می گویم که جان ِدل خیلی ها را گرفت و اشک بر دیده ی خیلی ها گذاشت ... آنجا دیگر صحبت از مسلسل ها و نارنجک های دشمن نبود، آنجا تیر عاطفه و وابستگی به جگر گوشه ها و کندن از عزیزان به جبهه ی دل اصابت می کرد .چه مجروحان و چه شهیدانی که در آن صحنه ها از ناحیه ی دل به درجات والا رسیدند...اگر رزمنده های خط مقدم جبهه را خونین پیکر به عقب بر می گرداندند رزمنده های خط مقدم دل هم با چهره های خیس به خانه بر می گشتند، اگر «خون» از جراحت تن ها در جبهه ی جنگ گواهی می دهد ،«اشک» هم در این جبهه از جراحت دل هایی خبر می دهد که عاشقانه سوختند و ایستادگی را با «بی رنگی» به تصویر کشیدند.
به راستی چه دریچه ای، چه زبانی، چه قلمی و چه هنری می تواند یک دنیا نگاه دلواپس را که تا دور شدن عزیزانشان به افق ماند، به تصویر بکشد ...چه کسی می تواند آب های بدرقه ای که روی زمین و چشم منتظری که به در خانه خشک شد ودیگر عزیزش را ندید، وصف کند ... چه کسی می تواند از عمق احساس فرزندی که آخرین بوسه و آغوش را از پدر لمس می کرد بازگو کند ...کدام لنز دوربین می تواند اوج عشق و وابستگی همسری که روزهای نخستین زندگی اش را تجربه می کرد ولی ازتمام خوشی هایش برای خدا زد و عزیزش را به قلب آتش فرستاد به تصویر بکشد.
اوج هنرمندی عکاسان، نویسندگان، فیلم سازان و هنرمندان ما در مقابل هنرِ آن مردان ِمرد قطره است در مقابل دریا. واین عکس ها و نگاه های در قاب دوربین ثبت شده تنها می تواند احساس تشنه ی ما را از برگشتن به خاطرات آن دوران شیرین و تلخ اندکی سیراب کند.





![]()
.jpg)
.jpg)
.jpg)
![]()
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)



سرکلاس بودیم،استاد از دانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن و میارن ایران.
به نظرتون کار خوبیه؟
کیا موافقن؟کیا مخالف؟
اکثر دانشجویان مخالف بودن...
بعضی ها میگفتن.(کار ناپسندیه ...نباید بیارن)
بعضیها میگفتن ولمون نمیکنن .. گیر دادن به چهار تا استخوون ..ملت دیونن!!!
بعضی ها میگفتن آدم یاد بدبختیهاش میفته !!!
تنها کسی که با آمدن استخوانها موافق بود دختر مفقودالاثری بود که سالها منتظر خبری از باباش بود.!!!
خلاصه گفتن و گفتن تا اینکه استاد درس رو شروع کرد.
ولی خبری از برگه های امتحان جلسه قبل نبود .. همه ما سراغ برگه هایمان را گرفتیم ...
ولی استاد جواب نمیداد ...
یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت:استاد برگه هامون را چکار کردی ؟؟؟ شما مسئول برگه های ما بودی؟؟؟
استاد روی تخته کلاس نوشت:... من مسئول برگه های شما هستم ولی برگه هاتون رو گم کردم و نمی دونم کجا گذاشتم ؟؟؟
همه دانشجویان شاکی شدن ؟؟؟
استاد گفت چرا برگه هاتون رو می خواهید؟؟؟
گفتیم واسشون زحمت کشیدیم ... درس خوندیم ... هزینه دادیم ... زمان صرف کردیم
هر چی که دانشجویان میگفتن ... استاد روی تخته مینوشت ...
استاد گفت :برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هر کی میتونه بره پیداشون کنه ؟؟
یکی از دانشجویان رفت و بعد از چند دقیقه با برگه های ما برگشت ...
استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد ... صدای دانشجویان بلند شد ..
استاد گفت:الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین !!!
چون تیکه تیکه شدن !!!
دانشجویان گفتن: استاد برگه ها رو می چسبونیم ...
برگه ها را به دانشجویان داد و گفت:شما از یک برگه آچار نتونستید بگذرید ... و چقدر تلاش کردید تا پیداشون کردید .. و چقدر وقت گذاشتید تکه ها را سرهم کردید و بعد به هم چسبوندید
پس چطور توقع دارید مادری که بچه جگرگوشه اش رو که با دستای خودش بزرگ کرده و فرستاده جنگ و اون بچه با غیرت و شجاعت و برای دفاع از دین و میهن و ناموسش با دشمن جنگیده رو فراموش کنه و سالها انتظار کشیده تا از اون خبری بیاد تا کمی دلش آروم بگیره،
اون الان منتظر چهار تا استخون جگرگوششه ..حتی اگر خاکسترشم باشه دلش آروم میگیره ...
چند دقیقه سکوت بر همه جا حاکم شد.!!! و همه از حرفی که زده بودن پشیمون شدن
صفای دل همه مادرای شهدا و مفقودالاثرها
علو درجات همه شهدا
و شفای جانبازان
صلوات
((با تشکر از جناب آقای مهندس جاودانی پور))


















كآرام جانم ميرود...